| 
رفيق من سنگ صبور غمهام
ز ديدنم بيا که امشب خيلي تنهام
تنهايي کابوس شوم است، درگرماي محبت
چون خزان برگ بهاري ، دربياباني بي سخاوت
زخم تنهايي، رفيق هر لحظه ماست
مرحم حرفايت تنها ترياک دل، سوخته ماست
کس نفهميد که چه حالي دارم
عجب دنياي بي رحم و با صفايي دارم
در خانه سرد و سوت و کور
تنها بيا اي تنها سنگ صبور
در کار دل جز رسم عاشقي،جايز مباشد روزگاران
که در حريم دو عاشق، هر گز نرويد ناسپاسان
کاش مي شد بخشکد،غم تنها زيستن
در شب سرد تابستاني، زغربتي سوختن
کاش لعل خوبان ز جام شوکرانم تو باشي
چنين در فقربودن اي يار، کاش هم کلامم تو باشي
در اين هواي زخم خورده، با تو من يک رفيقم
ز شور ساز آن فيلم سنتوري، من نيز با زخمش رفيقم
اي ديوانه تو اينک کوه درد باش
طاقت بيار و زير اين فشار چون مرد باش
ياحق
شعر سنتوري به درخواست
عليرضا و شيما عزيز سروده شد
اگرچه اين دو عزيز مدتها پيش درخواست شعري براي فيلم سنتوري به کارگرداني داريوش مهرجويي خواسته بودند اما به دليل نداشتن حس مناسب از سرودن آن امتناع کردم که اميدوارم اين شعر مورد پسند اين دوستان قرار گرفته باشد.
با تشکر از حضور گرم شما به کلبه آزاد و حقير من که تنها برگهاي است که ميتوانم در آن آزادانه احساساتم را نشان دهم که اميدوارم در اين خفقان نگارش کلبه حقير من آسيبي نبيند.
|